چندين هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم ...
بيقرار ...
بيقرارام . نا آرام ام !
افكاري پريشان، انديشه هايي تلخ تمام وجودم را زير تازيانه هاي تند و تيزش گرفته اند.
اطرافيانم را اشباحي سفيد، سياه و سرخ پر كرده اند. از صداي بي صدايي درونم گوش هايم ديگر ناي شنيدن ندارند. كر و كور شده ام...
چشمانم پر است. دلم خالي اما!
در عمق نگاهم ابري جاري است. دلم مي خواست مي توانستم در ميان اين جماعت غريب دستانم را حايلي كنم ميان خودم و خودت و به پريشاني اين شبم، اين روز و روزگارم زانو بزنم ، هاي هاي بگريم ! در سرم سوداي عجيبي خانمانم را سوزانده ...
مي داني!
اين روز، اين روزگار، با بي اعتنايي هايش، روزگارم سوزانده...
چشم كه مي بندم غرق در سياهي هايي مي شوم كه مي ترسم ازشان! نقوشي زرد و نفرت انگيز در برم گرفته اند و مي خندند به زمانه ام! صداي قهقهه مستانه اين بت هاي چشم و دل فريب، حاصلش بغضي گلوگير است. اما نمي دانم چرا از داد زدن، از خالي شدن، فرياد كشيدن، ناتوانم.
صداي همهمه مردمي پشت ديوارهاي ذهنم، به سان زمزمه باد در نيزار سرم از دور به گوش مي رسد. درمانده ام...
ورودم را به ورطه استيصال، آنچنان سرد و تلخ يافته ام كه حتي حس تنفر هم برايم اين بار عجيب و غريب تازگي دارد. كاش مي شد راه چاره اي، فراري براي اين گريز از اين هبوط ناگزير مي يافتم...
قلبم از اندوه و نگراني سرد است و تلخ است... سرخ نيست.
آهسته آهسته دارم از تمام كاينات جدا مي شوم. دل مي برم!
خنده هايم نيز دروغي بيش نيست. من دروغي بيش نيستم. خودم هم بي خبر بودم تا همين چند لحظه پيش!
سر نزاع ديگر ندارم. بريده ام! واي خدايا! تا كجاها مي خواهي بكشاني ام!؟ مرا ياراي پا به پايي تو نيست...
ايمانم را به باد داده ام. گمش كرده ام! فروخته ام ايمانم را... به بادش داده ام...
بر طرح دلم چين و چروكي سياه افتاده... كه سالهاي سال خواهدش ماند. تا بياد آورم روز و روزگاري اينچنين را... روزهاست براي فالي كه براي دلم گرفته ام در دل الكي ذوقمرگ مي شوم و چون ابلهان ساده لوح دارم خطوطش را روي پيشاني ام حك مي كنم. خر شده ام ...
خورشيد ايمانم در افقي فرو رفته. انگار حالا حالاها خيال نگاهي خوشم ندارد...
روز را ديگر نمي خواهم. شب را به هر قيمت گزافي خريدارم. قدم هايم در شب استوار تر است. در شب تنها ترم.
چشمانم خسته اند. انگاري سالهاست در عمق شب بي خوابي مي كشم.
فكري ام شبم را چگونه به صبح برسانم. تنهايي!
نواي موسيقي و نجواي عاشقانه دفي دارد مرثيه اي مي نويسد بر عمق شبي كه گرفتارشم...
دارم جستجويش مي كنم. جستجويت مي كنم. اما يافتنت نتوانم!
كامم چوب شده. خشك شده ام! لب هايم از آتش درونم ترك ترك شده و مي سوزد. سوسوي شمعي سفيد در برابر ديدگانم هر لحظه بيقرار، تو را ترسيم مي كند. كه مي سوزي و مي سازي. مي سوزاني ام!
داري چون پروانه اي به آتشم مي كشي.
تكراري شده ام. گوشتم مانند ته خياري تلخ شده!
آرام تر شده ام!
بندگي را فراموش كرده ام. ياغي شده ام. كفر مي گويم. كافر شده ام!!
دارم با كفر خود، مذهبي جديد، ديني زميني وارد اديانت مي كنم!
خدا را هم اما، در خلق و آفريدن دينم همراه كرده ام با خود! داريم دوتايي سر و شكلي تازه به دين من! مي دهيم...
خدا... اصلا خدا از همان اول، از همان بچگي هايم در تمام ساختن هايم همراهم بود.
اصلا خدا بود...
... كه من بودم... كه من، من شدم... كه من... هستم!
محمودي!
پ.ن
- س ل ا م ...
- قلبم به طپش افتاده، زمان باز ايستاده است. دنيايم پوچ و بي معناست و بر روي زمين هيچ كس جز من و تو وجود ندارد. من اما به جايي مي روم كه تو نبايد بيايي. ولي با اين حال تنهايي هم شده چون زخمي چركين بر روي وجودم... ستاره هاي وجودم رفته رفته دارند ناپديد مي شوند. ماه وجودم دارد سقوط مي كند!
- مي خوام از نو به خدايم ايمان بياورم! مي خواهم برايش سوگند بخورم... كه اينچنين خواهم كرد. خدا هم بايد سوگند مرا گرامي شمارد! خدايا بر بي اماني ام ببخش و ايمانم را وسعتي بخش تا پيش پاي خودت فقط، زانو بزنم! زندگي سخت است و من ِ بي قرار، تحمل اين سختي نتوانم!
- زين پس به آرزوهايت سوگند، برانم كه پيش روي خود را بنگرم تا پشت سر را ...
- می دانی! این روزها زیاد خیال می بافم!
- مرحمت زياد...


