+ یکی از نامه های زنده یاد نادر ابراهیمی به همسرش را قرار است بخوانید به سلامتی! ابراهیمی و همسرش، گهگاهی باهم نامه نگاری می کردند! با اینکه باهم و کنار هم زندگی می کردند نامه هایی بین شان ردو بدل می شد. نامه هایی از خریدهای روزانه گرفته تا قرار پیاده روی شبانه شان! کتاب «چهل نامه کوتاه به همسرم» را فرصت کردید بخوانید. خواندنی ست...
عزیز من!
مدتی است می خواهم از تو خواهش کنم بپذیری که بعضی شب های مهتابی، علیرغم جمیع مشکلات و مشقات، قدری پیاده راه برویم. دوش به دوش هم. شبگردی، بی شک، بخش فرسوده روح را نوسازی می کند و تن را برای تحمل دشواری ها، پرتوان. از این گذشته، به هنگام گزمه رفتن های شبانه، ما فرصت حرف زدن درباره بسیاری چیزها را پیدا خواهیم کرد. نترس بانوی من! هیچ کس از ما نخواهد پرسید که باهم چه نسبتی داریم و چرا تنگاتنگ هم، در خلوت، زیر نور بدر، قدم می زنیم. هیچ کس نخواهد پرسید؛ و تنها کسانی خواهند گفت: «این کارها برازنده جوانان است» که روح شان پیر شده باشد. و چیزی غم انگیز تر از پیری روح وجود ندارد. از مرگ هم صدبار بدتر است. راستی، طلب فروشگاه محله را تمام و کمال دادم. حالا می توانی با خاطر آسوده از جلوی فروشگاه رد شوی. هیچ نگاهی دیگر، نگاه سرزنش بار و طلبکار نخواهد بود. مطمئن باش!
ضمنا همه چیزهایی را هم که فهرست کرده بودی، تمام و کمال خریدم: برنج، آرد نخودچی، آرد سه صفر، ماکارونی، فلفل سیاه، زردچوبه، آبغوره، نبات، برگ بو، صابون، مایع ظرفشویی و دارچین (که چه عطر قدیمی یاد انگیزی دارد)... می بینی که چقدر خوب، من ِ بی حافظه، نام تک تک چیزهایی را که خواسته بودی به خاطر سپرده ام؟ خب... دیگر می توانی قدری آسوده باشی و شبی از همین شب ها، پیشنهاد یک پیاده روی کوتاه را به ما بدهی. ما، با اینکه خیلی کار داریم، پیشنهاد شما را خواهیم پذیرفت.
عزیز من! ما آنقدر بدهکار نخواهیم شد که نتوانیم از پس بدهی هایمان برآییم. و هرگز آنقدر پیر نخواهیم شد که نتوانیم متولد شویم. ما از زمانه عقب نخواهیم ماند، زمانه را به دنبال خود خواهیم کشید. فقط کافی است که قدری دیگر هم از نفس نیفتیم.
همسفر! در این راه طولانی که ما بی خبریم و چون باد می گذرد، بگذار خرده اختلاف هایمان باهم باقی بماند. خواهش می کنم! مخواه که یکی شویم. مطلقا مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد. مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را. مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی. همسفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است.
دو نفر که عاشق اند و عشق، آن ها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند. اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است. عشق، از خودخواهی ها و خودپرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست. من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در «حضور» نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری...
عزیز من!
اگز زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم. بخواه که یکدیگر را کامل کنیم نه ناپدید. بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم، اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند. بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل. اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست. سخن از ذره ذره واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگی است. بیا بحث کنیم.
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم. بیا کلنجار برویم اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم. بیا حتی اختلاف های اساسی و اصولی زندگی مان را، در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم. من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم و حق داریم بسیاری نظرات و عقاید هم را نپذیریم. بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم. عزیز من! بیا متفاوت باشیم...
پ.ن
+ بازیگر خدا باش!
+ احساساتت را فلک نکن. این طفل ِ معصوم، منطق چه می فهمد؟!
+ سفر مگو که دل از خود سفر نخواهد کرد / اگر منم که دلم بی تو سر نخواهد کرد / من و تو پنجره های قطار در سفریم / سفر مرا به تو نزدیکتر نخواهد کرد... "فاضل نظری"
+ گاهی خطاها و اشتباهات ما لایق جشن گرفتن هستند. زیرا بانی تغییر رفتار و زندگی ما می شوند! خودم را رصد می کردم و دریافته ام، سرشار از اشتباهم! کو کیک ِ جشن اشتباهاتم؟
+ قربان همگی!

