معجزه...
"وقتي بر كف بزرگ راه افتاده اي/ و زير باران دراز كشيده اي/ و از تو مي پرسند: «چه كار مي كني؟»/ طبعا خواهي گفت نمي تواني توضيح بدهي/ اما اگر براي جواب اصرار كردند/ با لال بازي حالي شان كن/ و فقط بگو:/ كه آن بيرون منتظري/ منتظر معجزه كه بيايد..." «لئونارد كوهن»
...
تو رفته اي و من، مانده ام، هنوز، سر ِ قولم! سر ِقرار ِ دلم!
تو... اي همه بهانه اين دنيايي و ماورايي من براي تاب و تحمل دردهايم! رفته اي، سالهاست!
رفته اي و نمي داني، كه چه كرده اي - اي مهربان ِ نا مهربانم- با روح شكسته و سرگردانم.
هزار شب و هزار و يك روز به وقت همين صبحي كه نوشتنم گُل كرده، به طول و عرض دوست داشتني ترين لحظاتي كه خواستمت هميشه، به ارتفاع بلندترين و بي ريا ترين عشقها، و به گستره وسيع ترين و پهناور ترين دلها، پُر از ياس، رازقي و شايد هر آنچه از گل ها كه مي شناسم!...
و اين شايد گوشه اي از فاصله من باشد با نبودن ِ تو. اما روحم، با قد و بالا و طول و عرض و وسعت بيقراري هاي او چه كنم!؟
تو رفته اي و من هنوز، به حرمت تمام نفس هايي كه به ياد تو كشيده ام ، مدام بيقرارم!
رفته اي تو! گريخته اي!
از من، از خود، از طعم ِ گس و تلخ و شايد شيرين همه ثانيه هاي بيقراري هايم. از عشقم!
انگار كه آخر دنيا، الساعه پيش رويم جلوه گر شده باشد، بيقرارم!
انگار اسيريم و اين اسارت تا آخر دنيايي كه يادش كردم در برمان گرفته و بغض اين اسارت را بايد تا دَم ِ آخر، پشت سر خود بكشيم. اسير بمانيم و اسير بمانيم... اسير بميريم!
نشسته ام و زُل زده ام به دنياي شيشه اي ماهي ها. به ملكوت ِ آبيشان! ماههاست! ماهي هايي كه آرامش شان را دوست دارم. زُل زدنشان را مي پسندم. لب زدنشان را مي فهمم! حرف هايشان را به زور ِ لب خواني هم كه شده مي شناسم. مي فهمم. درك مي كنم. قصه هاشان را دوست دارم، خواب هاشان را. نگاهشان را، نگاه پر از آرامش شان را دوست دارم.
من، عاشقانه، ماهي ها را دوست دارم!
معبود من! معشوق من!
اي همه كار و كس و هيچ كس ام!
روزگاري روي كاغذ پاره هاي دور و برم به اتفاق شعري نوشته بودم كه اين روزها تعبير عاشقانه اش را به دست مي بينم، به چشم مي شنوم و گويي به گوش مي بينم! در شعرم، دل به دل ِ هم مي داديم و دلدادگي را دوباره ميان "آسمانيان و زمينيان" معنا مي كرديم. دوباره معناي داغ و پُر حرارت ِ عاشقي را رساتر از آنچه زمينيان مي پندارند- شيوا تر از شيرين ، فرهاد، قشنگ تر از ليلي، مجنون- فرياد مي كرديم. غرق مي شديم و در هم، مي مرديم. برانگيخته مي شديم و در زندگي دوباره مان، باز براي نوشيدن جرعه اي از هم، از عشق و شور و حال هم- از بوئيدن هم – سر و دست و دل مي شكستيم!
نازنينم!
به يقين، به صبر، به ايمان، به گريه، به اشك، به آه، به سوز و گداز، به حسرت و تاريكي، به بغضي شكسته در تمام ِ وجودم، به تار و پودم، دريافته ام كه آدميان هزاران به يك از من، از تو، از روشنايي ها و آيين آسماني ِ عاشقي، هيچ نمي دانند. نمي فهمند بيقراري را!
واي دريغ! هاي هاي حسرت هميشگي، هيهات بغض سر شكستگي!
نمي دانم! نمي خواهم بدانم!
سر به درون خويش فرو برده ام و غرق ِ اشتياقم. نشسته ام و زُل زده ام به ماهي ها! به لب زدنشان!
ماههاست! چشم هايم بسته اند و من درگير نزاعي ديوانه وار در خويش ام!
به ناگاه خود را در دشتي سپيد، محصور ميان پرده هايي مي يابم. پيدا كردنم انگار مثل ِ هميشه، قصه نانوشته اي براي توست.
احساس شيريني دارم. سخت دارم لذت مي برم از اين ابهام، از اين ترديد، از اين روياي هميشگي ِ تكرار ناپذير! از اين لذت ِ شيرين و طاقت فرسا! حلول دوباره تو در برابر چشمان خشكم. و من ماتم و مبهوت! و ترس دارم از چشم بر هم زدني! نديدني! نبودني...
چقدر مقدس و عالي، چقدر روحاني و اهورايي!
خوب بودن ِ تو، پاك بودن ِ تو، بي نظير بودن ِ تو، دست از سر ِ سَرم، دلم، جانم، روحم بر نمي دارند!
قلبم دارد از جا كنده مي شود. خيس عرق شده ام و نفس نفس مي زنم و انگار كه خوابم، بيدارم، يا كه همواره در رويايم – غرق رويايي سرشار از وجود ِ رويايي ِ تو -، نمي دانم! نمي خواهم بدانم!
لب هايم مي لرزند. صدايم بند آمده. چشمانم تو را از پس ِ پرده اي از اشك نگاه مي كنند. و تو مدام داري در پشت اين پرده لطيف، خيس تر و خيس تر مي شوي و من در انديشه چتري براي تواَم!
خيس ِ آب شده اي! نمي داني، عروس شده اي!
نمي دانم!
گاه مثل اينكه معجزه اي در يك زندگي ِ خسته و بريده سر مي زند اين روزها پُر از معجزه ام!
تلخ و شيرين، درگير ِ معجزه هايم! درگير ِ تواَم!
"محمود بودن!"
پ.ن
- كاش مي توانستم آنقدر براي داشتن ات- دوست داشتن ات- اوج بگيرم كه ديگر مرا حتي، نيازي به معجزه نباشد، دست نيافتني ِ من!
+ نوشته شده توسط محمود امینی راد در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت
21:56 |