تبليغاتX
پسر مشرقی

چندين هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم ...

 

بيقرار ...

بيقرارام . نا آرام ام !

افكاري پريشان، انديشه هايي تلخ تمام وجودم را زير تازيانه هاي تند و تيزش گرفته اند.

اطرافيانم را اشباحي سفيد، سياه و سرخ پر كرده اند. از صداي بي صدايي درونم گوش هايم ديگر ناي شنيدن ندارند. كر و كور شده ام...

چشمانم پر است. دلم خالي اما!

در عمق نگاهم ابري جاري است. دلم مي خواست مي توانستم در ميان اين جماعت غريب دستانم را حايلي كنم ميان خودم و خودت و به پريشاني اين شبم، اين روز و روزگارم زانو بزنم ، هاي هاي بگريم ! در سرم سوداي عجيبي خانمانم را سوزانده ...

مي داني!

اين روز، اين روزگار، با بي اعتنايي هايش، روزگارم سوزانده...

چشم كه مي بندم غرق در سياهي هايي مي شوم كه مي ترسم ازشان! نقوشي زرد و نفرت انگيز در برم گرفته اند و مي خندند به زمانه ام! صداي قهقهه مستانه اين بت هاي چشم و دل فريب، حاصلش بغضي گلوگير است. اما نمي دانم چرا از داد زدن، از خالي شدن، فرياد كشيدن، ناتوانم.

صداي همهمه مردمي پشت ديوارهاي ذهنم، به سان زمزمه باد در نيزار سرم از دور به گوش مي رسد. درمانده ام...

ورودم را به ورطه استيصال، آنچنان سرد و تلخ يافته ام كه حتي حس تنفر هم برايم اين بار عجيب و غريب تازگي دارد. كاش مي شد راه چاره اي، فراري براي اين گريز از اين هبوط ناگزير مي يافتم...

قلبم از اندوه و نگراني سرد است و تلخ است... سرخ نيست.

آهسته آهسته دارم از تمام كاينات جدا مي شوم. دل مي برم!

خنده هايم نيز دروغي بيش نيست. من دروغي بيش نيستم. خودم هم بي خبر بودم تا همين چند لحظه پيش!

سر نزاع ديگر ندارم. بريده ام! واي خدايا! تا كجاها مي خواهي بكشاني ام!؟ مرا ياراي پا به پايي تو نيست...

ايمانم را به باد داده ام. گمش كرده ام! فروخته ام ايمانم را... به بادش داده ام...

بر طرح دلم چين و چروكي سياه افتاده... كه سالهاي سال خواهدش ماند. تا بياد آورم روز و روزگاري اينچنين را... روزهاست براي فالي كه براي دلم گرفته ام در دل الكي ذوقمرگ مي شوم و چون ابلهان ساده لوح دارم خطوطش را روي پيشاني ام حك مي كنم. خر شده ام ...

خورشيد ايمانم در افقي فرو رفته. انگار حالا حالاها خيال نگاهي خوشم ندارد...

روز را ديگر نمي خواهم. شب را به هر قيمت گزافي خريدارم. قدم هايم در شب استوار تر است. در شب تنها ترم.

چشمانم خسته اند. انگاري سالهاست در عمق شب بي خوابي مي كشم.

فكري ام شبم را چگونه به صبح برسانم. تنهايي!

نواي موسيقي و نجواي عاشقانه دفي دارد مرثيه اي مي نويسد بر عمق شبي كه گرفتارشم...

دارم جستجويش مي كنم. جستجويت مي كنم. اما يافتنت نتوانم!

كامم چوب شده. خشك شده ام! لب هايم از آتش درونم ترك ترك شده و مي سوزد. سوسوي شمعي سفيد در برابر ديدگانم هر لحظه بيقرار، تو را ترسيم مي كند. كه مي سوزي و مي سازي. مي سوزاني ام!

داري چون پروانه اي به آتشم مي كشي.

تكراري شده ام. گوشتم مانند ته خياري تلخ شده!

آرام تر شده ام!

بندگي را فراموش كرده ام. ياغي شده ام. كفر مي گويم. كافر شده ام!!

دارم با كفر خود، مذهبي جديد، ديني زميني وارد اديانت مي كنم!

خدا را هم اما، در خلق و آفريدن دينم همراه كرده ام با خود! داريم دوتايي سر و شكلي تازه به دين من! مي دهيم...

خدا... اصلا خدا از همان اول، از همان بچگي هايم در تمام ساختن هايم همراهم بود.

اصلا خدا بود...

... كه من بودم... كه من، من شدم... كه من... هستم!

محمودي!

پ.ن

- س ل ا م ...

- قلبم به طپش افتاده، زمان باز ايستاده است. دنيايم پوچ و بي معناست و بر روي زمين هيچ كس جز من و تو وجود ندارد. من اما به جايي مي روم كه تو نبايد بيايي. ولي با اين حال تنهايي هم شده چون زخمي چركين بر روي وجودم... ستاره هاي وجودم رفته رفته دارند ناپديد مي شوند. ماه وجودم دارد سقوط مي كند!

- مي خوام از نو به خدايم ايمان بياورم! مي خواهم برايش سوگند بخورم... كه اينچنين خواهم كرد. خدا هم بايد سوگند مرا گرامي شمارد! خدايا بر بي اماني ام ببخش و ايمانم را وسعتي بخش تا پيش پاي خودت فقط، زانو بزنم! زندگي سخت است و من ِ بي قرار، تحمل اين سختي نتوانم!

- زين پس به آرزوهايت سوگند، برانم كه پيش روي خود را بنگرم تا پشت سر را ...

- می دانی! این روزها زیاد خیال می بافم!

- مرحمت زياد...

 

+ نوشته شده توسط محمود امینی راد در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 12:59 |

ماه روي ...

 

روي ماه تو بديدم، غم ِ دل زايل شد ...

بين عشق من و عشقت، پرده اي حائل شد

ز دو چشم سيه ات، چشم دلم روشن شد

غرق چشمان تو گشتم، هستي ام باطل شد

سر ِ روياي تو با هر دو جهان چانه زدم

بخريدم ز رخت، سر ز نهان غافل شد

خوبرويان همه در بند ِ سر ِ زلف توئند

تو نگفتي سخني، سوز به دل مايل شد!

جان عشاق در اين بي خبري رفت به باد ...

لاجرم يك دل ِ شيدا، ز غمت ظاهر شد

اين همه زخم زبان و دل ِ من زخمه پذير

بزدي زخمه به دل، خون ز دلم حاصل شد

ره ندارم به رهي، هيچ در اين كوچه شدم

گر بيايي برسي، شور به دل نازل شد

اين سخن ها كه بگفتي، نشود باور ِ دل

كه دل از روي تو ديدن، دو حهان كافر شد!

آه روزي كه رسم من به سر  ِخط وجود ...

بزنم زخمه بر اين دل، كه مرا قاتل شد

محمودي

24/3/87

پ.ن

- گيرم سلام!

- گاهي شوخي شوخي جدي گرفته نمي شويم!

- يكي دختري داشت خاقان چو ماه / کجا ماه دارد دو چشم سیاه / به دنبال چشمش يكي خال بود / كه چشم خودش هم ز دنبال بود ...

- "روز ها شیر نمی نالد. در برابر نگاه روباهان، در برابر نگاه جانوران، شير نمي نالد . تنها در شب هاست كه شير مي گريد. نيمه شب به طرف نخلستان مي رود. آنجا هيچ كس نيست. مردم راحت آرميده اند و اين مرد ... وقتي به خوش بر مي گردد مي بيند كه تنهاست." « سي و يكيمين سالگرد شريعتي هم رسيد. خدا بخواهد امسال هم مي روم حسينيه. مي روم روحي تازه كنم. شايد در اين گيرو دار روحي مهاجر شدم! » ...

- اين همه زخم ِ نهان است و مجال آه نيست ...

- عمرتان دراز ... مرحمت زياد!

 

+ نوشته شده توسط محمود امینی راد در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 0:10 |

دار مكافات ...

 

سر به بالين زده ي دار ِ مكافات منم ...

دل به درياي تو داده، همه فرياد منم

كس در اين گنبد ِ مينا نشود ياور ِ من

كه همه يار، همه ياورت، هيهات منم!

دل ندادم به كسي، دل نگرفتم ز كسي

كه همه دلبر و دلدار، در اين گنبد دوٌار منم

سر ِ بيمار، چه بي يار، در اين عمر گران ...

سر ِ سودا، دل ِ غمبار، چه بيمار منم!

هر چه گفتم كه دلا، خون نكنم با سخنت ...

نَشِنُفتي ز دلم، منبع اسرار منم

مي زنم سر به بيابان ز غم بي نفسي

همه دانند كه غم، زاده ايٌار منم

آسمان، خيره مشو از سخن سرد ِ رفيق

آنكه بشكست و نگفت هيچ در اين بار، منم

چو بگويم منم آن يار، نيم زار عزيز ...

كه بخواني و نخواني، رُخ ِ مهوار منم!

روز ها شب شد و شب شد همه روز

من هنوزم كه هنوز است، گرفتار توئم ...

"محمودی"

16/3/87

 

پ.ن

- مخاطب : خدا ...

- سرم مي گردد / به دور دلم ... / دلم مي گردد / به دور تو ! / كاش بودي تا در اين گردش و چرخش ... / دست در دست هم / مي چرخيديم / به گرد ِ آسمان !

- همين!

 

+ نوشته شده توسط محمود امینی راد در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 0:0 |

چندين هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم ...

 

سوگند ...

خدا را

به دست و دل خسته ام ...

و به اين شب ِ شكسته ام

و به هاي و هوي راستي و درستي ام

...

به صبوري و هميشه مستي ام ...

سوگند!

سوگند ... سوگند ...

خدا را سوگند ...

خدا را

سوگند ...

گناه من

تنها گناه من ...

فقط چشيدني بود از طعم ِ بودنم!

از شيريني ِ رسيدنم...

مهربان و آرام

راز بودنم را

و چگونه بودنم را ...

آرام گفتم ...

كسي اما، گوشم نكرد

در كمتر از سه فوت ...

سه فوت ِ داغ!

به دنيايي بي تو ...

هبوط كردم!

آه كه چه ساده ...

سقوط كردم!

 

پ.ن

- كاش با حادثه اي تمام مي شدم !

 

+ نوشته شده توسط محمود امینی راد در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 22:10 |

چندين هزاران سال شد ..........

 

سكوت ...

 

كاش با حادثه اي تمام مي شدم !

وگرنه مي ترسم تمام عمرم را، تمام كلنجار هاي تلخ و شيرين ام را، تمام سادگي هاي خستگي هاي تنهايي هايم را، آخر به نگاهي ساده و صادق بفروشم و خودم بيدل، باعث وقوع حادثه اي شَوم كه ميان آتشكده دلِ غريبم ، خشك و تر وجودم را باهم، حتي بي هم، بسوزاند!

به آتشم بكشد ...

هاي هاي هاي ...

كجايي تو ؟!

نمي داني !؟

نمي دانم . من هم نمي دانم !

گويي گزافه گويي هم حدي دارد! اندازه اي دارد !؟

شورش ديگر در آمده، شوري ِ دلم ...

در گفتن و بيان كردن خودم مانده ام ...

چگونه بيان كنم خودم را ... خودم هايم را ؟

سرگردان ام ...

و سرانجام اين حيراني را جز خدا كسي نمي داند ... چه مي داند ؟!

...

سرم درد مي كند ...

آن روز خيلي حرف زديم !

بيا اين بار مثل هميشه، در رابطه با موضوع ديگري، سكوت كنيم !

...

ولي بدان با تمام آتشي كه در دل دارم ...

من اين سكوت را خواهم شكست !

 

يا حق !

 

پ.ن

- يه دل پُر ................. و ديگر هيچ! هيچ ِ هيچ! اصلا هيچ ...

 

 

+ نوشته شده توسط محمود امینی راد در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت 19:15 |

 

خدایا سرگردونم !

 

خدايا سرگردونم ...

برم گردون !

زندگي رسم خوشايندي است.
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ...
زندگي پرسشي دارد به اندازه عشق!
زندگي چيزي نيست که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود .
زندگي حس غريبي است که يک مرغ مهاجر دارد ...

زت زیاد !

 

+ نوشته شده توسط محمود امینی راد در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:27 |

چندين هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم ...

 

سلوك ...

 

اينجا ... درست همين جا و همين ساعت و همين نفس!

نشسته ام ... نشسته ام و پر شده ام نا گفته ها ... شايد نا نوشته ها ...

همه را شوق بودن و ماندن و پريدن گرفته. همه آرزوي پرواز كرده اند! من اما اينجا آرام و بي صدا نشسته ام. فقط نشسته ام...

نجواي باد ِ وحشي ِ خانمان خراب ِ درون سوز تمام وجود ِ خالي ام را پر كرده از هوايي شور و شر و عصياني ... انگار تمام كلمات ِ درونم را اين باد از فرمانبريم خارج كرده و عاصي! صداي پُر سوز  ِتاري سراسر بودنم را آتش مي زند. آه ... نمي دانم!

......

اين روزهايم چيزي سر جايش نيست. خودم حتي ديگر گِرد ِ آن دوايري كه در قاب سرنوشتم كشيده بودي نمي چرخم. من از مدارم خارج شده ام! من ديگر نمي چرخم. نمي خوانم.

ديگر حتي نمي خندم ...

شده ام مسخره خاص و عام. قبايي كه بر تنم كرده اي گشاد است و اين روزها چشم هاي كور و گوش هاي كر برايم همه اش لطيفه مي سازند! مي خندند بهم!

واي خدا! جه نوشته اي بر دفتر زندگي ام؟ چه حك كرده اي اين بار بر تنه نيمه جان قامت خشك و خسته و تنهايم؟ چرا چسبيده ام به پايان ها؟ چرا رها نمي شوم؟

خودت بريده اي و دوخته اي و كشيده اي بر قامتم. ناموزوني ام را روزهاي روزگار ِ چشم و دل فريب به سخره و بازي گرفته قربان بودنت . اگر هستي و مي بيني ام چرا پس دستم را مددي نيست؟ صبرم را تا كي و كجا زبان بگيرم؟! تو كي و كجا بر تن بي رمقم حلول خواهي كرد و من كي و كجا از جميع درد هاي درونم كه مي سوزاندم رها خواهم شد؟!؟

با توام ! كي و كجا؟؟؟

روزگار ...

چه نام شيرين و با مسمايي هم دارد لاكردار!

گرفتار همين شيريني اش شده ام...

عاشقانه هايم را روزهاست فرصت گفتن و نوشتني نيافته ام. دو بيتي هاي وجود سرد و خاكي ام از قامت احساسم بالا مي آيند و سرريز مي شوند و سر مي روند و روي زمين جاري مي شوند و من مهلتي ندارم براي نوشتن و نقاشي كردنشان. خشك شده ام. در ميان باغي از گلها هم ديگر هيچ عطري حس نمي كنم. احساسم انگار به يغما رفته و عطر گل سرخ و ياس و اقاقي هم ديگر رفاقت هاي ناب شان را ازم دريغ كره اند.

من دروغي نگفته ام. كاري نكرده ام كه چوبش را اينگونه بخورم. حرفي نزده ام كه شرمنده شوم. گناهي نكرده ام كه تبرئه شوم. جرمي مرتكب نشده ام كه دادگاهي ام مي كني. دفاعيه اي ندارم كه مي خواني ام براي دفاع! خدايا! من تنها سپرده ام به تو خودم هايم را!

رها شده ام و سعي بر تو شدن دارم. نشسته بودم. حال ايستاده ام! قدم مي زدم اما اين بار پريده ام . منتظرم دستم را بگيري. مي پرم و كودكانه دستم را بالا گرفته ام و ذوق مرگ ِ اندكي توجه ام! مرده و خراب لحظه اي نورم ... كه در وجود خاكستري ام حلول كند و مرا ... و مرا در تو مغروق!

فقط بگو ...

تا کجاها می خواهي ببري ام؟ این ناتوان را یارای آمدن تا بی نهایت ها هست؟!
خود که بهتر از من می دانی. خود که بهتر از من می بینی. خود که ...
یا حق!

 

پ.ن

- حافظ ، اسرار الهي كس نمي داند، خموش / از كه مي پرسي ... رازداران را چه شد ؟!

- نمي دونم اين روزا چه امتحانيه دارم پس مي دم؟ چرا بد ميارم همش؟ چرا همه چي نتيجه عكس مي ده ؟ چرا خستگي و ذهن خسته و پريشم داره يواش يواش غالب مي شه بهم؟ چرا دارم مي برم ... تقاص كدوم گناه نكرده ، خدايا مستي كدوم شراب نخورده اينجوري گيج و بي رمقم كرده ؟

خدايا نگيري ول مي كنم! ديگه خسته شدم!

- همچنان منتظر نظرت هستم كه ...

- من خودم را ارزان فروخته ام و اين روزها انگار قيمتي ندارم! كاش باز پس داده مي شدم!

- هاي امان ! ياري اندر كس نمي بينم ياران را چه شد ... ياران را چه شد ... دوستي را كي آخر آمد ، دوستداران را چه شد!؟ داد ِ بيداد .. خون چكيد از شاخ گل ... ابر بهاران را چه شد؟!؟؟؟

- مي ترسم . هوا ابري مي شود و مي گيرد و نمي بارد! خدا انگار از دست من و تو راضي نيست . اگر راضي بود باراني مان مي كرد ... همه اش باد است . من زبان باد را هيچ وقت نفهميده ام!

- سام عزيز ... تولدت مبارك ...

- خسته ام . بدرود!

"محمودي "

گفتم باران نمي بارد.

عصر قدم مي زدم آرام ...

عجب باراني باريد .

دمت گرم !

 

+ نوشته شده توسط محمود امینی راد در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:10 |

چندين هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم ...

 

آن مرد چرا رفت ؟!

يادش بخير ...

عجب روزگاري بود . ساده بوديم و بي رياي بي ريا ... آرام و بي سر و صدا سرمان از صبح تا شب به كار خودمان بود ... آرامشي داشتيم!

يادش بخير . صبح تا شب كارمان شده بود بازي با آتش و آهن داغ و سيم و تير و اسكلت! كارمان شده بود بازي با مرگ ... بازي با زندگي شايد ... عزم مان را جزم كرده بوديم كارهاي بزرگ بكنيم . نگوييم سخت است و نكنيم . نگوييم ولش كن و خوش باشيم . زندگي را به همين چند صباح عشق و حال نگيريم ! شايد جدي جدي زندگي جدي تر از اين حرف هاست!

شايد ما گوش مان بدهكار نبوده و سرتق  بوده ايم . شايد ما جايي در حساب و كتاب اشتباه كرده ايم.

شايد ............................ اي امان!

هفت هشت نفري باهم كار مي كرديم و با تمام سختي هايي كه بود و مي توانست نباشد باز با كمال پر رويي مي خنديديم . همديگر را مسخره مي كرديم و داد مي زديم . يكي كه سر و كارش با اسكلت بود وقتي مي رفت بچه ها شوخي شوخي مي گفتند اي بيچاره ! ما ديگر منتظرت نيستيم . تو آخرش مي افتي از اسكلت . و ما مي رفتيم و بر مي گشتيم . نمي افتاديم!

برگشتني تا مي ديدنمان مي گفتند اي بابا! تو كه برگشتي دوباره!

... و شوخي شوخي مي خنديديم . دلمان نبود خار دست ديگري برود . دستهايمان مردانه شده بود .

تمام بدنمان آتش را حس كرده بود . يك بار مشتري مي گفت شما را آتش جهنم نمي سوزاند . شما به اندازه كافي اينجا سوخته ايد! راست مي گفت كاشكي !

نمي دانم روزها چرا گذشت !؟ چرا گم شد ؟ چرا رها شدم و شديم از آن دوران ؟

چرا آن ناهار هاي دست جمعي را فراموش كرديم! چرا آن خنديدن ها را كه با روح مان عجين شده بود رها كرديم . چرا آن چشم هاي زلال ، آن درد و دل هاي قشنگ را يادمان رفت!؟؟؟؟؟

چرا دوستي هامان تمام شد؟

يادش بخير ... اسد را مي گويم . يادش بخير! ساده بود و آرام . خسته بود و در پس چشم هايش روح سادگي موج مي زد . خيلي مي فهميد . خيلي مي دانست . خيلي قشنگ مي خنديد . خيلي قشنگ كار مي كرد . جوان بود . مثل همه شان اهل روستا بود و بي شيله پيله . خيلي مي دانست . مي توانست بيشتر هم بداند . اما روزگار كارگرش كرده بود . خسته اش كرده بود .

سر كار هر مشكلي را حل مي كرد . آخ ! اشكم امان نمي دهد . دارم دق مي كنم .

واي خدا . چگونه بنويسم كه يادي از او زنده كرده باشم ؟ از كجايش بنويسم ؟؟؟

آخر با كارهايش كار دست خودش و ما ها داد . كار دست دل من داد !!!!!!!!!!!!!!!!

يادش به خير ...

 

""خبر را كه شنيدم داغون شدم . اسد و برق گرفته سر ساختمون ! « اسد ديگه نيست . محمود جان اسد با جهان هستي وداع كرد ! » ...

واي خدا ! اسد الان سه روزه زير خاكه ... اسد رفت !

رفت و حسين پسر پنج شيش ساله اش رو تنها گذاشت . اينو به كي بگم . خودش رفت . راحت شد . زن و بچه چند سالش بي پناه شدن . كي مي شه اسد براشون! خدايا ! تو كجاي دنيايي !؟؟؟

چه حكمتي داره اين كارا ؟! چرا من چيزي نمي فهمم !؟

چرا سرگردانم ؟

چرا اسد مرد ؟ چرا زود رفت ؟

چرا دلم گرفته ؟

چرا دستم مي لرزه ؟ چرا صدام در نمياد ؟!

چرا اسد ديگه نيست ؟

چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا جرا چرا چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا !؟؟؟؟ ""

 

پ.ن

- هاي هاي ... تيكه كلامش بود اسد ! اما ديگه نيست ! چون اسد نيست !!!

- هر كه سوداي تو دارد چه غم از ترك جهانش / نگران تو چه انديشه و بيم از دگرانش ؟

- هنوزم باورم نشده !!!

- روحتان شاد !

"هيشكي"

+ نوشته شده توسط محمود امینی راد در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:52 |

چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم ...

 

حلول !

...

هوایی چنان سرد و بی روح شش هایم را پر کرده و نسیمی خشک گونه هایم را نوازش می دهد که هیچ نمی فهمم اش . خونی در رگهایم نمی جوشد وقتی که مات و مبهوت نشسته ام اینجا ... درست در چند قدمی خاطراتی که گوشه دیوار میان دفتر های خاطراتم، با تو بودن هایم، و خندیدن هایم جمع کرده ام . انگاری چشمهایت گم شده اند در شهری که من در آن گدایی می کنم . انگار خستگی هایم را باید این بار هم تنها و غریب میان کوچه پس کوچه های سکوت سرشارم تجربه کنم و مثل همیشه خدا، زندگی را به عشق تو زندگی کنم و خوردن و خوابیدنم را به ذکر نام قشنگ تو کوک کنم !

... گوش هایم تیز شده اند و چه زیبا، طنین نام تحسین برانگیزت را تکرار می کنند در من !

اندیشه ام اسیر ِ کابوسی شده است که نمی دانم خیال است، وهم، تصور و یا رویاست !

این آخری را اما، عاشقانه می پرستم .

ذوق مرگ می شوم از دیدنت در رویاهای آبی و ارغوانی ام ...

نمی دانم کدامین گناه را به نام من سند زده اند که تا پایان این عمر ِ زنده به چند صباحم، باید بغضی گلوگیر میان گلویم گیر کند و جاخوش کند و خوابش ببرد ! نمی دانم کدام پری، کدام فرشته یا مَلِک واسطه وصال مان خواهد شد و پوشینه ای از یاس ِ سفید بر قامت ات خواهد دوخت .

نمی دانم !

کاش می دانستم !

کاش آنقدر فرزانه بودم که جوابی بودم برای اندیشه هایی که هر آن، ذهن ِ خسته ِ خروشان ِ خاکستری ِ مشوش ِ تنهایم را اینگونه پریشان کرده است . کاش بودم !

...

من نشسته ام اینجا ! در چند قدمی صحنی که قرار است تو آن را به رقص دربیاری و من نُت ِ ملودی اش را دارم می نویسم . ملودی ای که حاصل ِ سال ها سکوت و سکون ِ این دل برهوت ِ من است . دلی که از روز زنده شدنش به عشق ِ تو، در تو هبوط کرده و خلاص!

آری ... این ملودی اما ، شنیدن دارد ...

ای شریک ِ ذهنم! ای شکوه ِ شبانگاهی قلب ِ پینه بسته و فرتوتم!

گاهی آنقدر خیال برم می دارد که در خیال ناب ِ تو، چونان اسیری سرگردان گم می شوم و در حسرت یک لحظه دیدنت، یک دم شنیدنت، ساعت ها بی اختیار زار می زنم! گریه را رَج می زنم و بند می گیرم!

می دانی ! معلوم نیست این روز ها در سر ِ هزار سودایم چه شوری برپاست که اینسان بیچار دارم میان خیابان های شهر، بی هیچ دلی که بفهمد دیوانگی هایم را بی اختیار قدم می زنم!؟

دارم بی تو اینجا کم کم به جنون خودم رای اعتماد می دهم !!!

بیا که می خواهم تو را در صحن علنی دلم فریاد بزنم! بیا!

کاش تو بفهمی ام و بیایی !

چنان باران و آفتاب و بادی سرد در وجودم تلاقی کرده اند و آزارم می دهند از سه سو، که نمی دانم کدام را دشنام دهم از دست دیگری!؟ نمی دانم تاریخ برای خشک و مومیایی کردن ذهن ِ عاشق  پیشه و فرارم چه کلکی سوار کرده است!؟ ترسم از کنده شدن کلک ِ پوسیده ام نیست لیکن از برای از دست دادن شانه هایت از همین حالا صدای هِق هِق گریه ام به عرش رسیده است !

چیزی را هم بگذار اما اعتراف کنم!

احساس می کنم شیطانی در من حلول کرده و دارد از درون، از عمقِ وجودم ریز ریز ِ تنم را و روحم را می خورد! دارد تمام می کند همه احساسی که از همان ابتدای خلقت، سر ِ داشتنش باهم نزاع داشتیم!

حس می کنم خالی ام و بی دلیل دارم می شکنم .

حساس شده ام از بی احساسی! دلم دارد از سوز ِ درونم آتش می گیرد!

شیطان ِ درونم هنوز دارد می خوردم و من با نیش ِ باز دارم می خندم!

تو نگاه می کنی و می روی و گم می شوی در انتهای جاده ای بی انتها و من بی تو ...

و من بی تو ... چقدر بی انصاف خواهم شد!

با شناختی که از خودم دارم دیگر وجود وجدانم هم دوای دردهایم نخواهد بود!

تو برو! مرا با شیطانم تنها بگذار ...

من اگر انصاف داشتم ... از همان روز ازل ، تو را می فهمیدم!

برو ... برنگرد !

"محمودی"

پ.ن

- این متن رو که نوشتم یهویی - بی هوای بی هوا - ترس برم داشت!

- ... وای از دست قیل و قال این نجوای عرفانی در گوشم! دارم از سکوت سردش می شکنم در خود!

- می خواهم بخوابم و به عشق دیدن رویایت دیگر بیدار نشوم!

- کاش این بار اما، تو بی دریغ، فرشته وار در من حلول کنی!

- داد بزن ! خالی می شی !

یا حق!

 

+ نوشته شده توسط محمود امینی راد در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 21:16 |

حکمت خلقت زن و تنهایی های بشریت ...

...

الان آدم (مرد) خلق شده و در بهشت رها شده و اين نوشته ها نجواي دروني آدم (مرد) و احساس اوست بعد از خلقتش و تنهايي به سر بردن در بهشت:

" چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبائي ها را تنها ديدن و چه بد بختي آزار دهنده اي است تنها خوشبخت بودن !

در بهار، هر نسيمي كه خود را بر چهره ات مي زند باد تنهائي را در سرت بيدار مي كند. هر گل سرخي بر دلت داغ آتشي است. بيشتر از همه وقت، دشوار تر از همه جا، احساس مي كنيم كه در اين "مثنوي" بزرگ طبيعت "مصراعي" ناتماميم . بودنمان انتظار يك "بيت" شدن!

در آن حال كه لذتي را با ديگري مي بريم، زيبائي ای را با ديگري مي بينيم...

اين است كه تنها خوشبخت بودن، خوشبختي يي رنج زا است، نيمه تمام است كه تنها بودن، بودني به نيمه است و من براي نخستين بار و براي آخرين بار در هستي ام رنج " تنهائي" را احساس كردم. "بي كسي"، بهشت را در چشم ام كوير مي نمود. تنها ديدن، تنها آشاميدن و تنها...، برزخي زيستن است.

با دردها، زشتي ها و نا كامي ها آسوده تر مي توان "تنها" ماند. در دردها دوست را خبر نكردن خود عشق ورزيدن است. تقيه درد، زيباترين ايمان است. رنج، تلخ است اما هنگامي كه تنها مي كشيم تا دوست را به ياري نخوانيم، براي او كاري مي كنيم و اين خود دل را شكيبا مي كند.

اما در بهشت چگونه مي توان بي" او" بود؟ سايه ي سرد و دل انگيز طوبي، بانگ آب، زمزمه ي مهربان جويبار ها و... چگونه مي توان دوست را خبر نكرد؟ چه بيهودگي عام و چه برزخي بي پايان است، بهشتي كه در آن او نيست. تنهائي، آزاري طاقت فرسا است.

" پروردگار مهربان من، از دوزخي، اين بهشت، رهائي ام بخش! در اينجا هر زمزمه اي بانگ عزائي و هر چشم اندازي سكوت گنگ و بي حاصل رنجزاي گسترده اي است ... در هراس دم مي زنم، در بيقراري زندگي مي كنم. و بهشت تو براي من بيهودگي رنگيني است." بودن من" بي مخاطب مانده است.

من در اين بهشت، همچون تو در انبوه آفريده هاي رنگارنگت تنهايم. " تو قلب بيگانه را مي شناسي كه خود در سرزمين وجود بيگانه بوده اي !

"كسي را برايم بيافرين تا در او بيارامم"

"هبوط در كوير" دكتر شريعتي

هیچ
فقط دلم گرفته بود...
دلم می خواست همه بدانند
حاصل تفریق دو
منهای یک
یک نیست.
صفر است...
همیشه صفر است !

 

پ.ن

- زندگی را دوست دارم به شرطی که: "ز" آن زندان نباشد ... "ن" آن ندامت نباشد ... "د" آن درد نباشد ... "گ" آن گریه نباشد ... و "ی" آن یاس نباشد ...

اگر می خوانم ، می جویم ، می یابم و می گویم ، انگیزه ام دردی است که ریشه در جانم دارد و اگر از اینهمه سر بتابم درد با جان یکی شده ،خواهدم کشت. بیماری مرگ آوری هست که به تاریخ ، فرهنگ ، مذهب و مردم مان هجوم آورده است و یک لحظه غفلت همه چیز را نابود خواهد کرد . این است که آرام نمی یابم ، چرا که درد شدیدتر از آن است که فرصت آرامشی دهد و بیماران ، به مرگ نزدیک تر از آن که بتوان به خوشایند و بدآیند دیگران اندیشید ...

- خیلی ساده است ! خداحافظ ...

" سید محمود ! "

 

+ نوشته شده توسط محمود امینی راد در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 14:2 |