تبليغاتX
پسر مشرقی

متولد ماه مهر...

...

0 بارون بند اومده، پاشو جمع و جور كن. بايد بريم!

00 جزوه هاتو آوردم، حروفچيني شون كردم.

0 به دردم نمي خوره!

00 اين مال ِ توئه...

0 كلاه ايمني نفسمو تنگ مي كنه.

00 من چي!؟

0 تا انديمشك سه ساعت راهه، اگه نجنبيم شب مي شه قطار مي ره!

00 تو اگه ازم گريزوني پس اين افاضات چيه كه نوشتي؟ تو مقاله ننوشتي، با من حرف زدي!

0 تخيل كردم!

00 نخير، فرار كردي!

0 درست. فرار كردم. من اهل ِ اين مبارزه نيستم! خسته م... اينجا رو نيگا! بعد ِ جنگ، استخوناي پدرم رو از زير اين خاك پيدا كردم! مادرم دق كرد... نخلستون دست خواهرم و شوهرشه! اينا كدومش به اومدن تو و كدومش به برگشتن ِ من شبيه؟

00 تو جا زدي! مي ترسي؟

0 آره، شايد! مي خوام ديگه پاهام رو زمين باشه!

00 باشه. هر چي تو بخواي، ولي قسم بخور كه ..........

0 ما قسم خورديم كه ديگه قسم نخوريم!

00 آره، قسم خورديم!

0 پاشو مهتاب! داري ديوونم مي كني!

00 خيلي خب، پا مي شم!

00 ولي اين اسمش بردن نيست، داري اخراجم مي كني...

0 براي اينكه اومدنت اسمش فراره!

00 تو كدوم قانون؟ تو قانوني كه براي من نوشتن اسمش فراره... ولي تو قانون تو چي؟

0 مي خوام به قانون تو عمل كنم!

.

...

........

00انگار همه چي رو دارم خواب مي بينم.

0 بيا چشمامونو ببنديم و تخيل كنيم...

00 چي رو؟!

0 هر چي دلت مي خواد. من دوست دارم گذشته رو تخيل كنم! چشماتو هم بذار...

00 به چي فكر مي كني؟

0 به اولين باري كه ديدمت... به وقتي كه دلم لرزيد...

...

.........

 "متولد ماه مهر"

پ.ن

- بيا قسم بخوريم كه ديگه، قسم نخوريم!

- به چيزي كه دل نداره، دل نبند...

- مثل بارانم... خيس تر، سرد تر، بيقرار تر... پريشان تر، سوگوار تر... و گريان تر!

...

 

+ نوشته شده توسط محمود امینی راد در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 23:14 |

معجزه... 

"وقتي بر كف بزرگ راه افتاده اي/ و زير باران دراز كشيده اي/ و از تو مي پرسند: «چه كار مي كني؟»/ طبعا خواهي گفت نمي تواني توضيح بدهي/ اما اگر براي جواب اصرار كردند/ با لال بازي حالي شان كن/ و فقط بگو:/ كه آن بيرون منتظري/ منتظر معجزه كه بيايد..."              «لئونارد كوهن»

...

تو رفته اي و من، مانده ام، هنوز، سر ِ قولم! سر ِقرار ِ دلم!

تو... اي همه بهانه اين دنيايي و ماورايي من براي تاب و تحمل دردهايم! رفته اي، سالهاست!

رفته اي و نمي داني، كه چه كرده اي - اي مهربان ِ نا مهربانم- با روح شكسته و سرگردانم.

هزار شب و هزار و يك روز به وقت همين صبحي كه نوشتنم گُل كرده، به طول و عرض دوست داشتني ترين لحظاتي كه خواستمت هميشه، به ارتفاع بلندترين و بي ريا ترين عشقها، و به گستره وسيع ترين و پهناور ترين دلها، پُر از ياس، رازقي و شايد هر آنچه از گل ها كه مي شناسم!...

و اين شايد گوشه اي از فاصله من باشد با نبودن ِ تو. اما روحم، با قد و بالا و طول و عرض و وسعت بيقراري هاي او چه كنم!؟

تو رفته اي و من هنوز، به حرمت تمام نفس هايي كه به ياد تو كشيده ام ، مدام بيقرارم!

رفته اي تو! گريخته اي!

از من، از خود، از طعم ِ گس و تلخ و شايد شيرين همه ثانيه هاي بيقراري هايم. از عشقم!

انگار كه آخر دنيا، الساعه پيش رويم جلوه گر شده باشد، بيقرارم!

انگار اسيريم و اين اسارت تا آخر دنيايي كه يادش كردم در برمان گرفته و بغض اين اسارت را بايد تا دَم ِ آخر، پشت سر خود بكشيم. اسير بمانيم و اسير بمانيم... اسير بميريم!

نشسته ام و زُل زده ام به دنياي شيشه اي ماهي ها. به ملكوت ِ آبيشان! ماههاست! ماهي هايي كه آرامش شان را دوست دارم. زُل زدنشان را مي پسندم. لب زدنشان را مي فهمم! حرف هايشان را به زور ِ لب خواني هم كه شده مي شناسم. مي فهمم. درك مي كنم. قصه هاشان را دوست دارم، خواب هاشان را. نگاهشان را، نگاه پر از آرامش شان را دوست دارم.

من، عاشقانه، ماهي ها را دوست دارم!

معبود من! معشوق من!

اي همه كار و كس و هيچ كس ام!

روزگاري روي كاغذ پاره هاي دور و برم به اتفاق شعري نوشته بودم كه اين روزها تعبير عاشقانه اش را به دست مي بينم، به چشم مي شنوم و گويي به گوش مي بينم! در شعرم، دل به دل ِ هم مي داديم و دلدادگي را دوباره ميان "آسمانيان و زمينيان" معنا مي كرديم. دوباره معناي داغ و پُر حرارت ِ عاشقي را رساتر از آنچه زمينيان مي پندارند- شيوا تر از شيرين ، فرهاد، قشنگ تر از ليلي، مجنون- فرياد مي كرديم. غرق مي شديم و در هم، مي مرديم. برانگيخته مي شديم و در زندگي دوباره مان، باز براي نوشيدن جرعه اي از هم، از عشق و شور و حال هم- از بوئيدن هم – سر و دست و دل مي شكستيم!

نازنينم!

به يقين، به صبر، به ايمان، به گريه، به اشك، به آه، به سوز و گداز، به حسرت و تاريكي، به بغضي شكسته در تمام ِ وجودم، به تار و پودم، دريافته ام كه آدميان هزاران به يك از من، از تو، از روشنايي ها و آيين آسماني ِ عاشقي، هيچ نمي دانند. نمي فهمند بيقراري را!

واي دريغ! هاي هاي حسرت هميشگي، هيهات بغض سر شكستگي!

نمي دانم! نمي خواهم بدانم!

سر به درون خويش فرو برده ام و غرق ِ اشتياقم. نشسته ام و زُل زده ام به ماهي ها! به لب زدنشان!

ماههاست! چشم هايم بسته اند و من درگير نزاعي ديوانه وار در خويش ام!

به ناگاه خود را در دشتي سپيد، محصور ميان پرده هايي مي يابم. پيدا كردنم انگار مثل ِ هميشه، قصه نانوشته اي براي توست.

احساس شيريني دارم. سخت دارم لذت مي برم از اين ابهام، از اين ترديد، از اين روياي هميشگي ِ تكرار ناپذير! از اين لذت ِ شيرين و طاقت فرسا! حلول دوباره تو در برابر چشمان خشكم. و من ماتم و مبهوت! و ترس دارم از چشم بر هم زدني! نديدني! نبودني...

چقدر مقدس و عالي، چقدر روحاني و اهورايي!

خوب بودن ِ تو، پاك بودن ِ تو، بي نظير بودن ِ تو، دست از سر ِ سَرم، دلم، جانم، روحم بر نمي دارند!

قلبم دارد از جا كنده مي شود. خيس عرق شده ام و نفس نفس مي زنم و انگار كه خوابم، بيدارم، يا كه همواره در رويايم – غرق رويايي سرشار از وجود ِ رويايي ِ تو -، نمي دانم! نمي خواهم بدانم!

لب هايم مي لرزند. صدايم بند آمده. چشمانم تو را از پس ِ پرده اي از اشك نگاه مي كنند. و تو مدام داري در پشت اين پرده لطيف، خيس تر و خيس تر مي شوي و من در انديشه چتري براي تواَم!

خيس ِ آب شده اي! نمي داني، عروس شده اي!

نمي دانم!

گاه مثل اينكه معجزه اي در يك زندگي ِ خسته و بريده سر مي زند اين روزها پُر از معجزه ام!

 

تلخ و شيرين، درگير ِ معجزه هايم! درگير ِ تواَم!

"محمود بودن!"

پ.ن

- كاش مي توانستم آنقدر براي داشتن ات- دوست داشتن ات- اوج بگيرم كه ديگر مرا حتي، نيازي به معجزه نباشد، دست نيافتني ِ من!

 

+ نوشته شده توسط محمود امینی راد در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 21:56 |

اندوه اندوهان!

...

باز من مانده ام و سازم!

نمي دانم با اين غم چگونه بسازم؟

من و دلي زار و نزار ، با چشماني خشك از باريدن، بس كه باريده اند. سازي كه مدام دست به دست اش مي كنم و نمي دانم اين بار چگونه، سمفوني تاريكخانه سوت و كور دلم را بنوازم و ناخود آگاه تسلي بخش روحم باشم؟ جان بخش جان و تنم باشم. باز دوباره عاشق اش باشم!

باز من مانده ام و اين غم ِ هميشگي ِ تكراري... و اين حس عجيب و غريب و شيرين ِ اميد!

هنوز به خزان نرسيده زرد شده ام. رنگ و رو رفته و خيس از باران ِ پاييزي.

واي واي واي!

نمي دانم چه كنم با اين حس و حال غريب. اين رنج، چون سوهاني سياه روحم را مي سايد و از بين مي برد اما نمي توانم و نمي خواهم اين درد را، اين رنج ِ شيرين را نداشته باشم! ديگر به سوز و سازش عادت كرده ام انگار...

اي كاش جملگي روزهايم شب بودند و شب هايم مداوم... و روزگارم هميشه شب مي ماند. اي كاش روز نمي شد هيچ وقت. روز را دوست ندارم اصلا.

ديشب دوباره خواب مي ديدم. در ميان خوابم داشتم خواب مي ديدم!

شبم تلخ بود. خوابم تلخ بود. سرم درد بود. تنم سرد بود. عشق ام تلخ بود. روزم تلخ بود. روزگارم تلخ بود. چشمم خيس بود.قلبم داشت از جا كنده مي شد..............

...

اندوهي عظيم در دلم جا خوش كرده، اندوه اندوهان!

دارم دلم را راضي مي كنم براي تحمل اش!

...

باز من مانده ام و سازم!

نمي دانم چه بنوازم!؟

نمي خواهم ديگر با دلي بسازم!

مي خواهم آرام بگيرم در خدا، با خدا...

آرام...

"محمودا"

پ.ن

- گرت چو شمع جفايي رسد بسوز و بساز/غرض كرشمه حسن است ورنه حاجت نيست

- آن را كه بوي عنبر زلف تو آرزوست/چون عود گو بر آتش سودا، بسوز و بساز

- به درد عشق بساز و خموش كن حافظ/رموز عشق مكن فاش پيش اهل عقول

- ...

- بر خود چو شمع خنده زنان گريه مي كنم/تا با تو سنگ دل چه كند سوز و ساز من!؟

 

+ نوشته شده توسط محمود امینی راد در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت 14:41 |

خدا...  

خدا... خدا... خدا...

خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خـــدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خـــدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خـــدا خدا خدا...

خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خــدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خـــدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خـــدا خدا خدا خدا خدا خدا خـــدا...

خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خــدا خدا خدا خدا خــدا...

خــدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خـــدا...

خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا...

خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خـــدا خدا خدا خدا ...

خدا خدا خدا خدا خــــدا.............

"محمودا"

پ.ن

- خدايا... اگر آتش اندوه، آزمون عشق ما به توست، خوشا اندوه...

و اگر تو در قلب هاي آتش گرفته و دلهاي شکسته جا داري، خوشا شکسته دلي!

- بغضي بر گلويم نشسته است بي امان!

- ولا الضــــــــــــــــالـــــــين!

 

 

+ نوشته شده توسط محمود امینی راد در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت 22:22 |

نمي دانم چرا صدايت در نمي آيد؟!

نمي دانم چرا صدايت در نمي آيد!؟

نمي دانم اين همه سكوت براي چيست؟ من اين همه قصه مي گويم و تو اصلا دنبال ِ نقش خودت در قصه هاي من - عاشقانه هاي من - نيستي!

نيستي و اين عدم حضورت، بيقرارم مي كند. بر هم ام مي زند...

چرا من بايد تو را از ديگران بشنوم؟! مگر چه شده كه اين همه سكوت مي كني؟

تازگي ها مي بينم زيادي فروغ مي خواني! شمع دور و برت روشن مي كني و در تاريكي اتاقت، توي لاك خودت فرو مي روي و پشت ِ دلت، كه نمي دانم چقدر وسعت دارد پنهان مي شوي و لام تا كام از روز و روزگارت حرفي نمي زني! چيزي نمي گويي!

نيمه شب داشتم رويايي را در خودم – ذهنم، قلبم، روحم، عشقم – مرور مي كردم.

درست يادم نيست، اما، سپيده صبح هنوز، دم نزده بود!

چيزي شبيه گرگ و ميش خودمان بود! توي يك شب بيش و كم خنك و گواراي تابستان... با دلي داغ و پر حرارت ِ داشتن تو، بوئيدن ِ تو!

جايي ميان زمين و آسمان ِ چشمان اندوهگين و غم پرورت، كه هميشه با من، بيگانه بوده اند!

تو بودي و من! بين آسمان و زمين ِ جان ِ شب زنده دار و بيقرار و عاشق پيشه من...

تو نماز مي خواندي و من اما، يواشكي داشتم نگاهت مي كردم از لاي در! بندگي ات را! عبادت ات را و راز و نياز ات را!

حرف ها داشتي با او، گفتني ها داشتي... همان كه همواره مي خواندي اش!

مي ديدم، معاشقه ات را! آسماني شدنت را...

نوري كه به سبزي مي زد و روحاني مي نمود در بَرَت گرفته بود و تو گم شده بودي در نور! محو ِ محو...

اما، پيدا بودي در چشمان سرخ و خسته و خواب نديده من! از خواب گريخته من!

من اما داشتم يواشكي نگاهت مي كردم!

محصور بودي در چادر نمازي سپيد، با گل هاي ياسي رنگ زيبا، آرام، عاشق، خواستني!

تو خوب بودي! خود ِ خودت بودي!

آرام بودي! سر به زير و نجيب...

نگاهت اما، حسرتي تلخ را در دلم مي نشاند. گونه هايم را خيس و گرم مي كرد.

نمي دانم تو هم مثل من، شده در حال سجده دلت بگيرد، بغض ات بتركد، امانت ببرد، دلت تنگ شود، بي امان و به يكباره به پهناي صورتت، به وسعت ِ سجاده ات اشك بريزي؟

شده بسوزي از عمق وجودت و نتواني دم بزني؟ دلتنگي ات را فرياد بزني، داد بزني؟

...

شده صدايت در نيايد! مثل ِ من، مثل ِ هميشه!؟

شده دم نزني!؟

"محمود"

پ.ن

- او در دستهايش چيزهايي دارد كه با هم نمي خوانند/يك سنگ/يك سفال/ دو كبريت سوخته/ميخي زنگ زده از ديوار روبرو/برگي كه از پنجره پايين افتاد/شبنم هايي از گل هايي كه تازه سيراب شده اند /او اين همه را مي گيرد/و در حياط خلوتش چیزی شبیه یک درخت می سازد/مي بيني ؟
شعر همين است :چيزي مثل ...

- عشق ایمان است/و ایمان یک روح مطلق است/یک ابدیت بی مرز است/از جنس این عالم نیست...

- بدرود...

 

+ نوشته شده توسط محمود امینی راد در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 و ساعت 23:18 |