تبليغاتX
پسر مشرقی

تنها تو هستي...

خدايا!..

در ميان اين همه دوست

در ميان اين همه نگاه آشنا...

وقتي احساس تنهايي مي كنم

و زماني كه هيچ وحي و هيچ نگاهي را

به خود نزديك نمي بينم

تو تنهايم مگذار!

پروردگارا!..

مي دانم كه نزديك ترين همراه

و محبوب ترين همراز

در تاريك ترين لحظه هاي زندگي

تنها تو هستي...

و با وجود حضور تو

نيازي به ياريگري ديگر

نخواهم داشت...

پ.ن

- همچون موجي نا آرام...

بارها به ساحل ِ تو برخورد مي كنم

و غصه هايم درست مانند كف روي آب

از خاطرم محو مي شوند!

حالا تو، هر چقدر كه مي تواني سنگ دل باش...

فرقي نمي كند!

- محمودي و محمودي و مبهوت!

 

+ نوشته شده توسط محمود امینی راد در سه شنبه هشتم دی 1388 و ساعت 18:32 |

معاشقه الهي...

...

باور كني يا نكني هنوز سالهاست نشسته ام يك جا و يك بند، دارم به نشانه هاي تو در زندگي ام مي انديشم و منتظرم كه اي هميشه همه جا حي و حاضر ِِ مطلق، اي طليعه عشق ِِ اولين و آخرينم، اي لبخند خدا بر من و اي اشك شيرين و زلالِ ديدني، نشسته ام و انتظار مي كشم كه تو باز دوباره در حياتم، زندگي ام، دلم، جانم و چشمانم حلول كني... آه نمي داني!

نمي داني كه زيبايي زندگي ام را چندين و چند برابر كرده اي با خوراندن اين انتظار تلخ! نمي داني! نيستي كه بداني!

نيستي و من هميشه، هر شب و نيمه شب در معاشقه هاي نوراني - الهي ام - با خدا، دعايت مي كنم و غرق معرفت خداي بزرگي مي شوم كه مي پايدم هميشه و همه جا. هر لحظه با من است و من در اويم! با اويم و او همين جا، در تاريكي اتاقم، در من است. با من است... احساسش مي كنم با لب و دهانم، با گوشت و پوست و استخوانم! با نفس هايم او را در خودم احساس مي كنم...

مي بويمش و طراوتي مي يابم از تازگي اش، بيا و ببين!

آه... كه اگر گذشته هايم را بر من ببخشد و مرا از تو، از گذشته هايم رها سازد، آرزوهايم، اميدهايم، و عاشقانه هاي زيبايم را بر او خواهم بخشيد...

من هيچ نمي خواهم جز او...

"محمودي و محمودي!"

"حتي وقتي مي دانم نمي آيي!

پشت همان ميز دو نفره

مي نشينم و به در خيره مي شوم...

انتظار تو را كشيدن هم زيباست!

باور كن! "

پ.ن

- معاشقه: در لغت يعني عشق دادن و عشق گرفتن. نه چيز ديگر!

- خدا... يعني خودآ! يعني به خودت بيا... وقتي كه در جهان به اين بزرگي، يك حركت بيهوده و خنثي وجود ندارد، پس ما الكي و همين جوري به دنيا نيامده ايم كه همين جوري هم زندگي كنيم!

- مرا مِهر ِ سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد / قضاي آسمان است اين و ديگر گون نخواهد شد...

 

+ نوشته شده توسط محمود امینی راد در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 و ساعت 17:47 |

متولد ماه مهر...

...

0 بارون بند اومده، پاشو جمع و جور كن. بايد بريم!

00 جزوه هاتو آوردم، حروفچيني شون كردم.

0 به دردم نمي خوره!

00 اين مال ِ توئه...

0 كلاه ايمني نفسمو تنگ مي كنه.

00 من چي!؟

0 تا انديمشك سه ساعت راهه، اگه نجنبيم شب مي شه قطار مي ره!

00 تو اگه ازم گريزوني پس اين افاضات چيه كه نوشتي؟ تو مقاله ننوشتي، با من حرف زدي!

0 تخيل كردم!

00 نخير، فرار كردي!

0 درست. فرار كردم. من اهل ِ اين مبارزه نيستم! خسته م... اينجا رو نيگا! بعد ِ جنگ، استخوناي پدرم رو از زير اين خاك پيدا كردم! مادرم دق كرد... نخلستون دست خواهرم و شوهرشه! اينا كدومش به اومدن تو و كدومش به برگشتن ِ من شبيه؟

00 تو جا زدي! مي ترسي؟

0 آره، شايد! مي خوام ديگه پاهام رو زمين باشه!

00 باشه. هر چي تو بخواي، ولي قسم بخور كه ..........

0 ما قسم خورديم كه ديگه قسم نخوريم!

00 آره، قسم خورديم!

0 پاشو مهتاب! داري ديوونم مي كني!

00 خيلي خب، پا مي شم!

00 ولي اين اسمش بردن نيست، داري اخراجم مي كني...

0 براي اينكه اومدنت اسمش فراره!

00 تو كدوم قانون؟ تو قانوني كه براي من نوشتن اسمش فراره... ولي تو قانون تو چي؟

0 مي خوام به قانون تو عمل كنم!

.

...

........

00انگار همه چي رو دارم خواب مي بينم.

0 بيا چشمامونو ببنديم و تخيل كنيم...

00 چي رو؟!

0 هر چي دلت مي خواد. من دوست دارم گذشته رو تخيل كنم! چشماتو هم بذار...

00 به چي فكر مي كني؟

0 به اولين باري كه ديدمت... به وقتي كه دلم لرزيد...

...

.........

 "متولد ماه مهر"

پ.ن

- بيا قسم بخوريم كه ديگه، قسم نخوريم!

- به چيزي كه دل نداره، دل نبند...

- مثل بارانم... خيس تر، سرد تر، بيقرار تر... پريشان تر، سوگوار تر... و گريان تر!

...

 

+ نوشته شده توسط محمود امینی راد در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 23:14 |

معجزه... 

"وقتي بر كف بزرگ راه افتاده اي/ و زير باران دراز كشيده اي/ و از تو مي پرسند: «چه كار مي كني؟»/ طبعا خواهي گفت نمي تواني توضيح بدهي/ اما اگر براي جواب اصرار كردند/ با لال بازي حالي شان كن/ و فقط بگو:/ كه آن بيرون منتظري/ منتظر معجزه كه بيايد..."              «لئونارد كوهن»

...

تو رفته اي و من، مانده ام، هنوز، سر ِ قولم! سر ِقرار ِ دلم!

تو... اي همه بهانه اين دنيايي و ماورايي من براي تاب و تحمل دردهايم! رفته اي، سالهاست!

رفته اي و نمي داني، كه چه كرده اي - اي مهربان ِ نا مهربانم- با روح شكسته و سرگردانم.

هزار شب و هزار و يك روز به وقت همين صبحي كه نوشتنم گُل كرده، به طول و عرض دوست داشتني ترين لحظاتي كه خواستمت هميشه، به ارتفاع بلندترين و بي ريا ترين عشقها، و به گستره وسيع ترين و پهناور ترين دلها، پُر از ياس، رازقي و شايد هر آنچه از گل ها كه مي شناسم!...

و اين شايد گوشه اي از فاصله من باشد با نبودن ِ تو. اما روحم، با قد و بالا و طول و عرض و وسعت بيقراري هاي او چه كنم!؟

تو رفته اي و من هنوز، به حرمت تمام نفس هايي كه به ياد تو كشيده ام ، مدام بيقرارم!

رفته اي تو! گريخته اي!

از من، از خود، از طعم ِ گس و تلخ و شايد شيرين همه ثانيه هاي بيقراري هايم. از عشقم!

انگار كه آخر دنيا، الساعه پيش رويم جلوه گر شده باشد، بيقرارم!

انگار اسيريم و اين اسارت تا آخر دنيايي كه يادش كردم در برمان گرفته و بغض اين اسارت را بايد تا دَم ِ آخر، پشت سر خود بكشيم. اسير بمانيم و اسير بمانيم... اسير بميريم!

نشسته ام و زُل زده ام به دنياي شيشه اي ماهي ها. به ملكوت ِ آبيشان! ماههاست! ماهي هايي كه آرامش شان را دوست دارم. زُل زدنشان را مي پسندم. لب زدنشان را مي فهمم! حرف هايشان را به زور ِ لب خواني هم كه شده مي شناسم. مي فهمم. درك مي كنم. قصه هاشان را دوست دارم، خواب هاشان را. نگاهشان را، نگاه پر از آرامش شان را دوست دارم.

من، عاشقانه، ماهي ها را دوست دارم!

معبود من! معشوق من!

اي همه كار و كس و هيچ كس ام!

روزگاري روي كاغذ پاره هاي دور و برم به اتفاق شعري نوشته بودم كه اين روزها تعبير عاشقانه اش را به دست مي بينم، به چشم مي شنوم و گويي به گوش مي بينم! در شعرم، دل به دل ِ هم مي داديم و دلدادگي را دوباره ميان "آسمانيان و زمينيان" معنا مي كرديم. دوباره معناي داغ و پُر حرارت ِ عاشقي را رساتر از آنچه زمينيان مي پندارند- شيوا تر از شيرين ، فرهاد، قشنگ تر از ليلي، مجنون- فرياد مي كرديم. غرق مي شديم و در هم، مي مرديم. برانگيخته مي شديم و در زندگي دوباره مان، باز براي نوشيدن جرعه اي از هم، از عشق و شور و حال هم- از بوئيدن هم – سر و دست و دل مي شكستيم!

نازنينم!

به يقين، به صبر، به ايمان، به گريه، به اشك، به آه، به سوز و گداز، به حسرت و تاريكي، به بغضي شكسته در تمام ِ وجودم، به تار و پودم، دريافته ام كه آدميان هزاران به يك از من، از تو، از روشنايي ها و آيين آسماني ِ عاشقي، هيچ نمي دانند. نمي فهمند بيقراري را!

واي دريغ! هاي هاي حسرت هميشگي، هيهات بغض سر شكستگي!

نمي دانم! نمي خواهم بدانم!

سر به درون خويش فرو برده ام و غرق ِ اشتياقم. نشسته ام و زُل زده ام به ماهي ها! به لب زدنشان!

ماههاست! چشم هايم بسته اند و من درگير نزاعي ديوانه وار در خويش ام!

به ناگاه خود را در دشتي سپيد، محصور ميان پرده هايي مي يابم. پيدا كردنم انگار مثل ِ هميشه، قصه نانوشته اي براي توست.

احساس شيريني دارم. سخت دارم لذت مي برم از اين ابهام، از اين ترديد، از اين روياي هميشگي ِ تكرار ناپذير! از اين لذت ِ شيرين و طاقت فرسا! حلول دوباره تو در برابر چشمان خشكم. و من ماتم و مبهوت! و ترس دارم از چشم بر هم زدني! نديدني! نبودني...

چقدر مقدس و عالي، چقدر روحاني و اهورايي!

خوب بودن ِ تو، پاك بودن ِ تو، بي نظير بودن ِ تو، دست از سر ِ سَرم، دلم، جانم، روحم بر نمي دارند!

قلبم دارد از جا كنده مي شود. خيس عرق شده ام و نفس نفس مي زنم و انگار كه خوابم، بيدارم، يا كه همواره در رويايم – غرق رويايي سرشار از وجود ِ رويايي ِ تو -، نمي دانم! نمي خواهم بدانم!

لب هايم مي لرزند. صدايم بند آمده. چشمانم تو را از پس ِ پرده اي از اشك نگاه مي كنند. و تو مدام داري در پشت اين پرده لطيف، خيس تر و خيس تر مي شوي و من در انديشه چتري براي تواَم!

خيس ِ آب شده اي! نمي داني، عروس شده اي!

نمي دانم!

گاه مثل اينكه معجزه اي در يك زندگي ِ خسته و بريده سر مي زند اين روزها پُر از معجزه ام!

 

تلخ و شيرين، درگير ِ معجزه هايم! درگير ِ تواَم!

"محمود بودن!"

پ.ن

- كاش مي توانستم آنقدر براي داشتن ات- دوست داشتن ات- اوج بگيرم كه ديگر مرا حتي، نيازي به معجزه نباشد، دست نيافتني ِ من!

 

+ نوشته شده توسط محمود امینی راد در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 21:56 |

اندوه اندوهان!

...

باز من مانده ام و سازم!

نمي دانم با اين غم چگونه بسازم؟

من و دلي زار و نزار ، با چشماني خشك از باريدن، بس كه باريده اند. سازي كه مدام دست به دست اش مي كنم و نمي دانم اين بار چگونه، سمفوني تاريكخانه سوت و كور دلم را بنوازم و ناخود آگاه تسلي بخش روحم باشم؟ جان بخش جان و تنم باشم. باز دوباره عاشق اش باشم!

باز من مانده ام و اين غم ِ هميشگي ِ تكراري... و اين حس عجيب و غريب و شيرين ِ اميد!

هنوز به خزان نرسيده زرد شده ام. رنگ و رو رفته و خيس از باران ِ پاييزي.

واي واي واي!

نمي دانم چه كنم با اين حس و حال غريب. اين رنج، چون سوهاني سياه روحم را مي سايد و از بين مي برد اما نمي توانم و نمي خواهم اين درد را، اين رنج ِ شيرين را نداشته باشم! ديگر به سوز و سازش عادت كرده ام انگار...

اي كاش جملگي روزهايم شب بودند و شب هايم مداوم... و روزگارم هميشه شب مي ماند. اي كاش روز نمي شد هيچ وقت. روز را دوست ندارم اصلا.

ديشب دوباره خواب مي ديدم. در ميان خوابم داشتم خواب مي ديدم!

شبم تلخ بود. خوابم تلخ بود. سرم درد بود. تنم سرد بود. عشق ام تلخ بود. روزم تلخ بود. روزگارم تلخ بود. چشمم خيس بود.قلبم داشت از جا كنده مي شد..............

...

اندوهي عظيم در دلم جا خوش كرده، اندوه اندوهان!

دارم دلم را راضي مي كنم براي تحمل اش!

...

باز من مانده ام و سازم!

نمي دانم چه بنوازم!؟

نمي خواهم ديگر با دلي بسازم!

مي خواهم آرام بگيرم در خدا، با خدا...

آرام...

"محمودا"

پ.ن

- گرت چو شمع جفايي رسد بسوز و بساز/غرض كرشمه حسن است ورنه حاجت نيست

- آن را كه بوي عنبر زلف تو آرزوست/چون عود گو بر آتش سودا، بسوز و بساز

- به درد عشق بساز و خموش كن حافظ/رموز عشق مكن فاش پيش اهل عقول

- ...

- بر خود چو شمع خنده زنان گريه مي كنم/تا با تو سنگ دل چه كند سوز و ساز من!؟

 

+ نوشته شده توسط محمود امینی راد در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت 14:41 |